نــگـــــــــارا

دلنوشت های حاج محسنتون

نــگـــــــــارا

دلنوشت های حاج محسنتون

نــگـــــــــارا

چیزایی که مینویسم خیلیاشون تخیلین!

ینی صرفا آزادانه نوشتم همین!

خیلی هاشون اصلا واقعیت ندارن یا به آدم خاصی برنمی گردن ...
بیشتر اوقات مخاطب ، خودمم

پس نگرخ عزیز دلم :)
عاشق همتونم

آخریـــن نوشــته هــــــایم
آخرین نظرات
  • ۱ شهریور ۹۸، ۰۲:۵۵ - بهامین ツ
    :(
۰۲
شهریور

خسته شدم از زنگای وقت و بی وقتت! اخلاق مزخرف خودم کمه جواب تو رو هم باید دم به دقیقه بدم !

به تو چه کجا می رم؟ به تو چه چیکار میکنم؟ به تو چه چند می خوابم چند بیدار میشم؟ مگه تو بابامی؟ اصلا بابامم اینقدر گیر نمیداد بهم!!

خسته شدم ازت ... از رفتارای مزخرفت ... از صدای رو اعصابت که مدام داره توو گوشام می پیچه؟ نوار مغزیم دفتر نقاشیت شده؟!

بعد اون یارو ، حالا نفر بعدی از این ور بوم افتاده؟!     سلیقه ندارم که ، بانک جمع آوری اساتید دارم واسه خودم !!

رو زنگ اول جواب می دی ... رو حرف اول اسمت جانمتو می شنوم ... رو ادکلنم کاریزما دارم ازت ... چرا واقعا؟! متنفر باشم ازت یا عاشق بمونیم؟

ازت حس تنفر دارم چون زیادی دوستم داری! بد تفسیرت می کنم واسه خودم چون بیش از حد علاقه نشون میدی بهم!!

می ترسم یه روز به خودم بیام و ببینم همش یه رویا بودی ... رویایی که ذهنم واسه فرار از تنهایی ساخته! یه تجسم ایده آل ازت!

می ترسم درون تو هم از روح من باشه!

می ترسم تو هم از جنس من باشی!

می ترسم تو هم درست مثل من باشی!

می ترسم ، تو هم مــــــــن باشی .....

  • محسن مقدم
۰۱
شهریور

دیگه عادت کردم به اون خانومه که پشت خط جای تو جواب میده.

حداقل حرف میزنه باهام،

رک و راست مشکلشو می گه!

تفره نمی ره!

عشوه نمیاد!

صاف و پوست کنده اصل مطلب رو میذاره توو کاسم.

تازه حرفشم یکیه! همیشه ...

تا صب هم که بگیرمت بازم نه نمیاره واسم. با حوصله حرفاشو تکرار می کنه اینجوری منم به غم عجیبی که توو اعماق صداشه پی می برم. که هم دردیش باهام اثبات شه.

درد توو صداش یادگاری منم هست ازت. مریضیو صد تا کوفت و زهرمار که چی؟! که دغدغه های ذهنی خانوم واسه شباش بیشتر از صباشه! که لباس پوشیدنش از محبت کردن بهش واسش بیشتر ارزش داره! که ...

مشکلی نیست من آرام بخشای مختلف رو می خورم و تو مزه آدمای مختلف رو بچش!

من با اون خانومه حرف می زنمو تو با حیوونای اطرافت پرحرفی کن! با لبای مصنوعیشون! فقط لب و دهنن!!!

اصن هوس صدای خانومه رو کردم... گور بابات نه اصن گور خودت!

... بوق ... بوق ... دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ...

  • محسن مقدم
۳۱
مرداد

نخ پشت نخ

دود پشت دود

میخوام اتاق رو پر کنم از بوی سیگار تا دیگه بوی ادکلنتو نتونم تشخیص بدم لای تک تک خاطراتی که باهم توو این اتاق گذروندیم. میخوام یادم بره دستات رو ، عمق بی پایان گرداب مردمکت رو و خب ... نوت صداهات رو

یادش بخیر یه روزایی صباش انقدر باهات توو خیابونای این شهر بالا پایین می رفتم که دیگه شبارو نمی فهمیدم از خستگی چجوری میگذشتن ولی خب الان تازه طولانی بودن شب هام رو با جزء جزء وجودم حس می کنم.

اوایل خیلی برام سخت بود ...

وخــــــب الانشم سختــــــــــه!

درد تو خوب شدنی نیست. این از اون درداست که فقط خاک مرحمشه ، فقــط خاک!

از هیچی هم دیگه نمی ترسم؛ تنها ترسم رفتنت بود که تو همونم ازم گرفتی. مرسی ازت

اصلا ارزش ترس بودن هم نداشت ... ینی تو ارزششو نداشتی

انگار قرار نیست این سیگاره تموم بشه!

نگام سقفو میپاد ...

گوشام سوختن سیگارو ...

فکرمم ... بماند

پاکته چندمه؟ اصلا نمی دونم ...

  • محسن مقدم
۳۰
مرداد

دیگه عادتت شده هر شب چند جرعه از روح خستت رو به کف خیابونای سرد و بی روح این شهر می چشونی. انگار هوای بازدمت توی این سرما خاطراتت رو باهاش زنده می کنه ؛ مگه نه ؟!

یاد مالبرو می افتی، لایتش !! با یه فندک ، همدم بی کلک ، که سوخت تا بسوزونی ذره ذره از وجودتو. چه فایده ای داره وجود وجودت، وقتی اونی که باید کنارت وجود داشته باشه دیگه وجود نداره ؟!

دستت می ره توو کاپشنت تا پیدا کنی یارتو اما انگار یادت رفته که تو اصلا سیگاری نیستی!! متاسفم برات که فقط توی مشتی از تلقین هات خودتو محصور کردیو بالاجبار هم سلولی خودت کردیش! توی زندانی که اسمش دنیاته ...

البته خوشحالم شدی چون حالا به خاطراتت با اون هم شک کردی!! ولی چه خوشحالی کوتاهی چون همینکه دست دیگت توی جیب دیگه ی کاپشنت میره تا از گرمای فراموشی ، بیشتر لذت ببری فندکتو حس می کنی.

همه تلقین هات برگشتن ؟ اشکال نداره این داستان هرشبته!

 

چیز دیگه ای انتظار داشتی؟؟!!

 

  • محسن مقدم
۲۹
مرداد

یه پسر بچه ، شایدم دختر ... هر شب توو خیابونای شهرم قدم میزنه. زیر نور ماه زیر فریاد هایی از جنس سکوت! ولی خب انگار واسه اون اصلا مهم نیست.

یادمه یه بار به همکلاسیش میگفت هر شب یه فرشته میاد به خوابش و اونو میبره به سرزمین خودشون. جایی که آدما همه همدیگه رو دوست دارن نه بخاطره اینکه جنس مخالف همن ! نه چون میخوان پول همو بالا بکشن یا انتقام اشتباهات گذشته خودشونو بگیرن! اونجا همه خوب همو می خوان همه دنبال خیر هم هستن نه اینکه زیر پای همو خالی کنن!

حیف که اون بچه دیگه نیست تا خودش واسمون توضیح بده! حالا دیگه باید تو بهشت زهرا ملاقاتش کرد شبای جمعه ...

  • محسن مقدم